تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات تبلیغات مذهبی3 - عالم برزخ
 
مذهبی3
درباره وبلاگ


با سلام خدمت تمامی کاربران
در این وب مطالب زیبا و مذهبی گذاشته می شود که شما می توانید از این مطالب زیبا و پر محتوا استفاده کنید.خواهشمند است که برای هر چه بهتر شدن این وب انتقادات و پیشنهادات خود را به اطلاع ما برسانید.

***************************
جمعه یعنی شوق،یعنی انتظار جمـعــه یعنـی طاق ابروی نـگار

جــمـعه یـعنـی غـروب غصه دار جمعه یعنی مهدی چشم انتظار

جمـعه هــا بر ما دعا دارد حبیب
در قــنــوتش یاد ما دارد حبـیــب

كـاش روزی بـه دست دلـبـــــرم ســـایه پـرچم بیفــتـد بــر سرم

***************************
با تشکر از تمامی کاربران عزیزی که به ویلاگ ما سر زدند. من بار دیگه تأکید می کنم که برای هر چه بهتر شدن مطالب و جزئیات این وب انتقادات و پیشنهادات خود را به اطلاع ما برسانید.

مدیر وب : بین الحرمین
ختم صلوات
شما چند صلوات برای سلامتی امام زمان (عج) و ظهور آن حضرت می فرستید؟









تبادل بنر

تبلیغات

تبلیغات

یکشنبه 5 تیر 1390

عالم برزخ:

«مؤمن بین دو منزل خوف و رجاء»

عمر بن یزید می گوید: به امام صادق علیه السلام عرض كردم: از شما شنیدم كه می فرمودید: همه شیعیان ما در بهشت خواهند بود! فرمود: آری به خدا قسم همه در بهشت اند گفتم: فدایت شوم، گناهان، بزرگ و بسیارند، فرمود: اما در قیامت همه شما به شفاعت پیامبر فرمان برده شده یا وصی پیامبر، در بهشت خواهید بود ولی به خدا قسم، من بر شما از برزخ نگرانم! گفتم: برزخ چیست؟ فرمود: قبر است، از هنگامی كه می میرید تا روز قیامت، عالم برزخ است.

البته طبق دستور خود ائمه علیهم السلام انسانهای مؤمن باید بین دو منزل خوف و رجاء بسر ببرند.هم امیدوار به شفاعت و كمك آن بزرگواران به اذن الله، باشند و این باعث غرور مؤمنین نباید بشود. و از طرفی هم ترس و خوف از فشارهای قبر و حساب عالم قیامت و عذابهای دردناك آن داشته باشند، لذا دائماً باید در حالت خوف و امیدواری بسر ببرند.

 «نراقی برای تهیه افطاری در نجف، سر از بهشت برزخی در می آورد

داستانی زیبایی از مرحوم آیت الله محمد نراقی رحمت الله نقل می كنند، او كه در علوم عقلیه و نقلیه سرآمد بود و در اخلاق و عرفان، استاد زبردست و در فقه و اصول و فلسفه و حتی علم ریاضی، زبانزد خاص و عام بود. این بزرگمرد عالم تشیع، كه در نجف در جوار عتبات عالیات و بارگاه ملكوتی علی بن ابی طالب علیه السلام، مشغول تعلیم و تعلم بود، در یك روز از ماه مبارك رمضان، همسرش از او در خواست می كند كه به بازار نجف برای خرید مواد غذایی برای تهیه افطاری بیرون برود،وی از منزل خارج می شود و پیش خود، تصمیم می گیرد كه تا غروب آفتاب ساعتی باقی مانده، به قبرستان وادی السلام برای زیارت اهل قبور برود. هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه ایشان وارد قبرستان وادی السلام نجف شد و گوشه ای را انتخاب كرد و در آنجا كنار قبور مؤمنین نشست. چند دقیقه ای نگذشت كه از دور دید، تشییع جنازه ای است و عده قلیلی وارد قبرستان شدند و قبری را آماده كردند و جنازه میت را داخل قبر قرار دادند. از اینجا بقیه داستان را از زبان خود این بزرگوار پی می گیریم.

ایشان می فرماید: تعداد تشییع كنندگان، انگشت شمار بودند بعد از آنكه میت را داخل قبر نهادند، نزد بنده آمدند و از من چنین خواستند: كه ما برای رضای حق، این میت را تجهیز كردیم و قبر را هم آماده كردیم و او را در داخل قبر قرار داده ایم، ولی بخاطر كار مهمی كه داریم باید هر چه زودتر به شهر برگردیم، لطفاً جنابعالی اعمال باقی مانده را انجام دهید. منهم قبول كردم و از برخاستم و داخل آن قبر شدم، تا میت را روی پهلوی راست بسمت قبله بخوابانم و صورتش را روی خاك بگذارم. همینكه مشغول بودم، احساس كردم قبر وسیعتر شد و دریچه از آن به سوی من باز شد، وقتی چشمم به دریچه افتاد باغی بزرگی را از دور مشاهده كردم به خود جرأت دادم كه داخل آن باغ شوم، وقتی وارد آن باغ سر سبز شدم از دور  قصری بسیار مجلل و زیبا دیدم كه نظرم را به خود جلب كرد، بخودم گفتم میروم تا خقیقت امر بر من روشن گردد. به قصر نزدیك شدم، از پله های زیبای آن بالا رفتم و داخل یك سالن بسیار بزرگی شدم كه جمعیت زیادی در آن نشسته بودند با اطمینان كامل وارد شدم و سلام كردم و در همان پایین مجلس نشستم، در بالای مجلس كسی نشسته بود كه به سوالات مردم پاسخ می داد. هر كدام از اهل مجلس از دنیایشان و بازماندگان خود می پرسیدند و او هم اخبار زندگی آنها را برایشان بازگو می كرد. یك وقت صحنه عجیبی نظرم را به خود معطوف داشت، به اینكه ماری از در وارد شد و مستقیم بسوی همان شخصی كه به سوالات جواب می داد رفت و نیشی به صورتش زد و برگشت، صورتش سرخ و سیاه شد و سپس بحالت اول خود برگشت. باز دوباره سوالات را جواب می داد تا اینكه مار برای بار دوم وارد شد و به صورتش نیش زد و صورتش تغییر كرد، سپس مار از مجلس خارج شد. من به خود جرات دادم كه سوال كنم  كه اینجا كجاست؟

گفتم آقا ببخشید، اولاً شما كی هستید؟ ثانیاً این آقایان و خانمها كه در اینجا نشسته اند چه كسانی هستند؟ ثالثاً چرا این مار هر چند لحظه یك بار به شما نیش میزند؟

آن شخص كه بالای مجلس نشسته بود، جواب داد به اینكه آیا شما مرا نمی شناسی؟ گفتم خیر. گفت : من همان میتی هستم كه الان با دست خود مرا دفن كردی، و اینجا خانه برزخی من است و این قصر و باغ پر از میوه از برای من آماده شده است. و شما الان در منزل بهشت برزخی من میهمان شده اید. و اما این جمعیتی كه می بینی از فامیلها و قربای من هستند كه قبل از من فوت شده اند و منتظر من بودند و الان از وضعیت بازماندگان خود سوال می كنند و من آنها را از اخبار دنیا آگاه می سازم. و اما این مار كه به صورت من نیش میزند. بخاطر اینست كه من یك روز از منزل بیرون آمدم و در كوچه ما یك كوچه بقالی داشت كه ملاحظه كردم بقال با با یك مشتری بحث و جدل می كند. منهم دخالت كردم متوجه شدم كه اختلاف مالی  آنان پنجاه دینار كه برابر یك شاهی بود می باشد. من بدون آنكه به حق قضاوت صحیح كنم، گفتم: حالا شما از نصف حقت بگذر، به این صورت بدون اینكه رضایت طلبكار را جلب كنم به نزاع آندو خاتمه دادم حال بخاطر آن قضاوت بناحق، خداوند این مار را مامور كرد كه به صورتم نیش بزند و این عذاب تا صور اسرافیل و قیام از قبر و حاضر شدن در صحرای محشر ادامه دارد.

سپس به یادم آمد كه من به همسرم قول دادم كه برایش افطاری تهیه كنم، لذا تصمیم گرفتم از آن مجلس خارج شوم. وقتی حركت كردم،  آن آقا گفت: من مقداری برنج در یك كیسه كوچك برای تو و خانواده ات میدهم، كه از غذاهای بهشتی ما می باشد. از او خداحافظی نمودم و او هم مرا تا دم پله های قصر، بدرقه نمود. در حالی كه كیسه كوچك برنج را كه چند كیلو بیشتر نبود، در دست داشتم، از همان راهی كه وارد باغ شدم، بیرون رفتم، وسر از همان قبر درآوردم، در حالیكه آن میت بهمان حالت سابق باقی بود و كسی لحدهای قبر را نگذاشت. به صورت میت دقت كردم، كاملاً همان بود كه در رأس آن مجلس به سؤالات جواب می داد. وقتی وارد قبر شدم، آن دریچه بر من بسته شد و متوجه شدم كه من وارد عالم برزخ شدم و این خود توفیق بزرگی برای من بود. سپس لحدها را روی قبر گذاشتم و خاك روی قبر ریختم. پس از خاتمه كار، كیسه كوچك برنج را برداشتم و به مزل آمدم، به عیالم گفتم از این برنج، افطاری درست كن. وقتی برنج طبخ شد، بوی خوش و معطری فضای منزل را پیچید، كه با هیچ بوی عطری، قابل قیاس نبود. از آن پس هر چه از برنج استفاده می كردیم، هرگز چیزی از آن نقصان پیدا نمی كرد و به خانواده ام سفارش كردم كه هرگز این داستان را برای احدی نقل نكند ولی همه همسایه ها متوجه بوی خوش این طعام شدند. در یك روز كه من در منزل نبودم، یكی از اقربا وارد شد و از همسرم با اصرار تمام خواست كه آقا این برنج را از كدام مغازه تهیه كرد، همسرم قضیه را برای او نقل كرد و از آن پس برنج،  كم كم با استفاده كه می شد به اتمام رسید.

منبع: كتاب عالم برزخ یا بیداری پس از مرگ 



نوع مطلب :
برچسب ها :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تبادل لینک با: 21 سایت
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • رتبه در گوگل :
    پیج رنک گوگل
وصیتنامه شهداء

معرفی وبلاگ به دوستان
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

خبرنامه

نام کاربری خود را وارد کنید:
ایمیل خود را وارد کنید:


مترجم
پشتیبانی
لوگوی ما
تبادل بنر
تبلیغات

تبلیغات